پرش به محتوا

ارسطو

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
ارسطو
نام هنگام تولدارسطاطالیس (Ἀριστοτέλης)
زادهٔ۳۸۴ ق.م.
درگذشت۳۲۲ ق.م. (در ۶۱ یا ۶۲ سالگی)
خالکیس، یونان
دیگر نام‌هامعلم اول
آثار برجستهفیزیک، متافیزیک، سیاست، ارغنون
فرزنداننیکوماخوس
مکتبمشائی
استادانافلاطون
شاگرداناسکندر مقدونی، ثئوفراستوس

اَرِسطو یا اَرِسطاطالیس[۱] (زبان یونانی: Ἀριστοτέλης، تلفظ [aristotélɛ:s], Aristotélēs؛ تلفظ: آریستوتِلِس، زاده ۳۸۴ ق. م. – درگذشته ۳۲۲ ق. م)[۲][۳] از فیلسوفان یونان باستان و یکی از مهم‌ترین فیلسوفان غربی به حساب می‌آید. همچنین او اولین زیست‌شناس بزرگ اروپایی نیز بوده است.[۴] وی در هجده سالگی به آکادمی افلاطون راه یافت و به مدت بیست سال در مکتب افلاطون، یعنی آکادمی، دانش و علوم آموخت؛ وی در مدت کم، چنان پیشرفتی در علوم نظری کرد که افلاطون به وی لقب علم داد. او به مدت ۴ سال، آموزگار اسکندر مقدونی بود. نوشته‌های او در زمینه‌ها و رشته‌های گوناگون، از جمله: فیزیک، متافیزیک، اخترشناسی، شعر، ادبیات، زیست‌شناسی، منطق، علم بیان، سیاست، دولت و اخلاق بوده‌اند. ارسطو به همراه سقراط و افلاطون از اثرگذارترین و بزرگ‌ترین فیلسوفان یونان باستان بوده است که به همین دلیل، به «معلم اول»، ملقب شده است.[۵][۶] ارسطو فلسفه را با عنوان «دانش هستی» تعریف می‌کرد.

بررسی اجمالی

[ویرایش]

زندگی

[ویرایش]

ارسطو در سال ۳۸۴ ق. م. در خانواده‌ای پزشک‌پیشه و ثروتمند از اهالی (استاگیروس/اسطاغیر)، شهری در شمال یونان، به دنیا آمد. در ۱۸ سالگی به آکادمی (فرهنگستان) افلاطون در آتن فرستاده شد و ۲۰ سال در آن‌جا درس خواند.[۵]

در سال ۳۶۷ ق.م به آکادمی افلاطون پیوست و در آنجا مشغول تحقیقات و تدریس شد. پس از مرگ افلاطون در سال ۳۴۷، ارسطو ناکام از به اختیار گرفتن مدیریت فرهنگستان، آتن را به مقصد اسوس در آسیای صغیر ترک کرده و با پایتیاس خواهرزادهٔ فرمانروای وقت ازدواج کرد. در ۳۴۳ یا ۳۴۲ به دعوت فیلیپ مقدونی آموزش اسکندر مقدونی را بر عهده گرفت. پس از بازگشتش به آتن در ۳۳۵ یا ۳۳۴، آموزشگاه خود را به نام لایسیوم تأسیس کرد، او دیگر از اعضای آکادمی افلاطون نبود و در آن‌جا به طور مستقل با شاگردانش، به تدریس و تحقیق پرداخت. در ۳۲۳ و پس از مرگ اسکندر، که آتن را به شاهنشاهی خود ملحق کرده بود، آتش احساسات ضد مقدونی اوج گرفت و دامن‌گیر ارسطو شد. او به ناچار به خالکیس پناه برد و سال بعد (۳۲۳ یا ۳۲۲) در ۶۲ سالگی درگذشت.

آثار

[ویرایش]

نوشته‌هایی از ارسطو که به صورت گفتگو و برای عموم مردم نوشته شده بود، از بین رفته‌اند. رساله‌های آموزشی باقی‌ماندهٔ او عمدتاً برای استفادهٔ درون‌کلاسی برای تدریس در نظر گرفته شده بودند و به طور مداوم ویرایش می‌شدند. موضوعات این نوشتارها عبارتند از:

  • منطق، فلسفهٔ علم و خطابه: ارسطو، در نوشته‌های منطقی، بر اساس شیوه‌های بحث در آکادمی، یک نظریهٔ استدلال (دیالکتیک) را توسعه می‌دهد و با قیاس، منطق صوری را بنیان می‌گذارد. او یک نظام فلسفه علمی را برمبنای قیاس تدوین می‌کند و کمک‌های مهمی به نظریه تعریف و نظریه معنا می‌کند. او خطابه را هنر اثبات گزاره‌های قابل قبول توصیف می‌کند و بدین ترتیب آن را به منطق نزدیک می‌سازد.
  • فلسفهٔ طبیعی: فلسفهٔ طبیعی ارسطو به مبانی هر مطالعه‌ای در مورد طبیعت می‌پردازد: انواع و اصول تغییر. او با کمک تمایز شناخته‌شده‌ای که بین صورت و ماده قائل بود، به این پرسش رایج در آن زمان که چگونه خلقت و زوال امکان‌پذیر است، پرداخت: ماده‌ای واحد می‌تواند صورت‌های مختلفی به خود بگیرد. او در آثار علمی خود، اجزا و رفتارهای حیوانات و انسان‌ها و همچنین کارکردهای آنها را نیز بررسی کرد. او در نظریهٔ خود در مورد روح - که در آن «متحرک بودن» به معنای «زنده بودن» است - استدلال کرد که روح، که کارکردهای حیاتی مختلف موجودات زنده را تشکیل می‌دهد، به عنوان شکل بدن به آن تعلق دارد. او همچنین تحقیقات تجربی انجام داد و سهم قابل توجهی در زیست‌شناسی جانورشناسی داشت.
  • متافیزیک: ارسطو، در متافیزیک خود (برخلاف فرض افلاطون مبنی بر وجود موجودیت‌های انتزاعی)، در ابتدا استدلال می‌کند که اشیاء منفرد ملموس (مانند سقراط) جوهر هستند، یعنی مبانی و عنصر اساسی تمام واقعیت هستند. او این را با آموزه بعدی خود مبنی بر اینکه جوهر اشیاء منفرد ملموس، در اصل صورت آن‌هاست، تکمیل می‌کند.
  • اخلاق و نظریهٔ سیاسی: به گفتهٔ ارسطو در اخلاقش، هدف زندگی انسان، زندگی خوب، یعنی زندگی سعادتمندانه است. برای داشتن یک زندگی سعادتمندانه باید فضایل فکری و فضایل اخلاقی را —از طریق تربیت و عادت— توسعه داد که شامل مدیریت مناسب امیال و احساسات است. فلسفه سیاسی او به اخلاق پیوند می‌خورد. بر این اساس، دولت به عنوان شکلی از جامعه، پیش‌نیاز سعادت انسانی است. ارسطو درپی درک شرایطی است که سعادت در آن ممکن می‌شود و برای این منظور قوانین اساسی مختلف را با یکدیگر مقایسه می‌کند. نظریهٔ اشکال دولتی که او توسعه داد، برای قرن‌ها از اعتبار و نفوذ بلامنازع برخوردار بود.
  • نظریهٔ شعر: ارسطو در اینجا به‌ویژه به تراژدی می‌پردازد، که از دیدگاه او وظیفهٔ برانگیختن ترس و ترحم برای ایجاد تطهیر از این احساسات (کاتارسیس) در تماشاگر را بر عهده دارد.

پس از مرگ

[ویرایش]

برنامهٔ تحقیقات علمی ارسطو پس از مرگش توسط همکارش تئوفراستوس ارسوسی، که او نیز مکتب ارسطویی، یعنی فلسفه مشاء، را در معنای حقوقی آن تأسیس کرد، ادامه یافت. تفسیر آثار ارسطو اولین بار، در قرن اول پیش از میلاد آغاز شد و عمدتاً توسط افلاطونیان انجام می‌شد. پورفیری و بوئتیوس چهره‌های کلیدی بودند که منطق ارسطو را به غرب لاتین‌زبان در عصر قرون وسطی معرفی کردند، جایی که این منطق به امری مبنایی تبدیل شد. از قرن دوازدهم/سیزدهم به بعد، تمام آثار اساسی ارسطو به لاتین ترجمه شده و در دسترس بودند. این آثار، در کارهای تحقیقی فلسفهٔ مدرسی تا اوایل دورهٔ مدرن تأثیرگذار بودند. بحث‌هایی که حوالی فلسفهٔ طبیعی ارسطو وجود داشتند، عمدهٔ علوم طبیعی را تا اواخر قرون وسطی و رنسانس شکل می‌دادند. در جهان عرب‌زبان، ارسطو در طول قرون وسطی بیشترین استقبال را از سوی نویسندگان باستانی داشت. آثار او از بسیاری جهات تاریخ فکری بشر را شکل داد. تمایزات و مفاهیم مهمی مانند «جوهر»، «عرض»، «ماده»، «صورت»، «انرژی»، «قوه»، «مقوله»، «نظریه» و «پراکسیس» به ارسطو برمی‌گردند.

مقایسه با فلسفه چینی

[ویرایش]

اخیراً، به‌طور فزاینده‌ای شباهت‌ها و تشابهاتی بین فلسفهٔ ارسطویی و فلسفهٔ کلاسیک چینی، به ویژه در اخلاق (به‌ویژه در کنفوسیوس و شونزی) مشاهده شده است.

فلسفه

[ویرایش]

ارسطو از نخستین فیلسوفان تحلیلی است. وی همچنین واضع منطق نیز هست. او با در نظر گرفتن زمین در مرکز گیتی و قرار دادن فلک‌های مختلف برای اجرام آسمانی (مثلا فلک خورشید، فلک ثوابت و…) الگویی از جهان را برای هم روزگاران خود ترسیم کرد. ارسطو چهار عنصر بنیادی کیهان را آب، آتش، خاک و هوا می‌دانست، به‌علاوه عنصر پنجمی به نام اثیر که معتقد بود اجرام آسمانی از آن ساخته شده‌اند.

فلسفه نظری

[ویرایش]

منطق

[ویرایش]

ارسطو با آنالوطیقای اول، به عنوان نخستین مطالعه‌گر نظام‌مند منطق شناخته می‌شود،[۷] و برداشت او از منطق، شکل غالب منطق در کشورهای غربی تا پیشرفت‌های سده نوزدهم در منطق ریاضی بود.[۸] کانت در نقد عقل محض بیان کرد که منطق با ارسطو به کمال خود رسید.[۹]

ارغنون

[ویرایش]
افلاطون (چپ) و ارسطو در فرسکوی مکتب آتن اثر رافائل، ۱۵۰۹ میلادی. ارسطو اخلاق نیکوماخوسی خود را در دست دارد و به زمین اشاره می‌کند که نمایانگر دیدگاه او در واقع‌گرایی درخودماندگار است، در حالی که افلاطون به آسمان‌ها اشاره می‌کند که نشان‌دهندهٔ نظریهٔ مُثُل اوست و تیمائوس خود را در دست دارد.[۱۰][۱۱]

احتمالاً بیشتر آثار ارسطو در شکل اصلی و ابتدایی خود نیستند، زیرا به احتمال زیاد توسط شاگردان و مدرسان بعدی ویرایش شده‌اند. آثار منطقی ارسطو در مجموعه‌ای شش کتابی به نام ارغنون در حدود ۴۰ پیش از میلاد توسط آندرونیکوس رودسی یا دیگر پیروانش گردآوری شد.[۱۲] این کتاب‌ها عبارت‌اند از:

  1. مقولات
  2. تعبیرات
  3. آنالوطیقای پیشین
  4. آنالوطیقای پسین
  5. طوبیقا
  6. مغالطات (ارسطو)

ترتیب کتاب‌ها (یا آموزه‌هایی که این کتاب‌ها از آن‌ها تشکیل شده‌اند) قطعی نیست، اما این فهرست از تحلیل نوشته‌های ارسطو به دست آمده است. این ترتیب از مبانی، یعنی تحلیل الفاظ بسیط در مقولات، تحلیل قضایا و روابط ابتدایی آن‌ها در تعبیرات، به مطالعهٔ اشکال پیچیده‌تر، یعنی قیاس‌ها و برهان (در آنالوطیقاها)[۱۳][۱۴] و جدل (در طوبیقا و مغالطات) می‌رسد. سه رسالهٔ نخست هستهٔ اصلی علم منطق را به معنای دقیق کلمه[و ۱] تشکیل می‌دهند، یعنی: دستور زبان منطق و قواعد صحیح استدلال. فن خطابه معمولاً در این مجموعه گنجانده نمی‌شود، اما در آن ذکر شده که بر طوبیقا متکی است.[۱۵]

قیاس

[ویرایش]
یکی از انواع قیاس ارسطو[الف]
به زبان با
الفاظ[ب]
با معادلات[پ]
هر انسانی فانی است.

هر یونانی انسان است.

هر یونانی فانی است.
M a P

S a M

S a P

آنچه امروز منطق ارسطویی با انواع قیاس‌هایش (روش‌های استدلال منطقی) نامیده می‌شود،[۱۶] خود ارسطو آن را «تحلیلات» (یا «آنالوطیقا»[و ۲]) می‌نامید. او اصطلاح «منطق» را به معنای جدل به کار می‌برد.[۱۸][۱۹]

برهان

[ویرایش]

آنالوطیقای پسین ارسطو شامل شرح او از برهان یا معرفتِ برهانی است، چیزی که امروزه بیشتر مطالعهٔ شناخت‌شناسی در نظر گرفته می‌شود تا منطق، اما برای ارسطو عمیقاً با شرح او از قیاس مرتبط است.[۱۵] از نظر ارسطو، معرفت آن چیزی است که ضرورتاً صادق است، به همراه مطالعهٔ علل.[۱۵]

مابعدالطبیعه

[ویرایش]

واژهٔ «مابعدالطبیعه»[و ۳] از عنوان مجموعه‌ای از آثار ارسطو با همین نام گرفته شده است. با این حال، خود ارسطو از این اصطلاح استفاده نمی‌کرد، و این نام‌گذاری به گردآورنده‌ای متأخر بازمی‌گردد؛ ارسطو در عوض آن را «فلسفهٔ نخستین» یا الهیات می‌نامید.[۲۰] او این فلسفه را به عنوان «مطالعهٔ هستی بما هو هستی» متمایز کرد که برخلاف سایر مطالعات هستی، مانند ریاضیات و علوم طبیعی، به مطالعهٔ آنچه ابدی، نامتغیر و غیرمادی است می‌پردازد.[۲۰] او در مابعدالطبیعه خود (1026a16) نوشت:

اگر هیچ چیز مستقل دیگری به جز چیزهای مرکب طبیعی وجود نداشت، مطالعه طبیعت نوع اصلی دانش بود؛ اما اگر چیز مستقل بی‌حرکتی وجود داشته باشد، دانش مربوط به آن بر طبیعت مقدم است و فلسفه نخستین است، و دقیقاً به همین روش کلی است، زیرا نخستین است. و به این نوع فلسفه تعلق دارد که هستی را به عنوان هستی مطالعه کند، هم چیستی آن و هم آنچه صرفاً به واسطه هستی به آن تعلق دارد.[۲۱]

جوهر

[ویرایش]

ارسطو مفاهیم جوهر (به یونانی باستان: οὐσία، تلفظ: ousia اوسیا) و ذات (به یونانی باستان: τὸ τί ἦν εἶναι، تلفظ: to ti ên einai تو تی اِینای، به معنای «آنچه چیزی بود») را در مابعدالطبیعهٔ خود، در کتاب هفتم، بررسی می‌کند و نتیجه می‌گیرد که یک جوهر خاص، ترکیبی از ماده و صورت است، نظریه‌ای فلسفی که نظریهٔ ماده-صورت نامیده می‌شود. در کتاب هشتم، او مادهٔ جوهر را به عنوان زیرنهاد یا زیرایستا (به یونانی باستان: ὑποκείμενον، تلفظ: ypokeímenon ایپوکیمِنون) یا آن چیزی که جوهر از آن ساخته شده، متمایز می‌کند. به عنوان مثال، مادهٔ یک خانه، آجر، سنگ، الوار و غیره است، یا هر آنچه خانهٔ بالقوه را تشکیل می‌دهد، در حالی که صورت جوهر، خانهٔ بالفعل است، یعنی «مأمنی برای بدن‌ها و اثاثیه» یا هر تفاوت[و ۴] دیگری که به ما امکان می‌دهد چیزی را به عنوان خانه تعریف کنیم. فرمولی که اجزاء را ارائه می‌دهد، شرح ماده است و فرمولی که تفاوت را ارائه می‌دهد، شرح صورت است.[۲۲][۲۰]

واقع‌گرایی معتدل
[ویرایش]
مُثُل افلاطون به عنوان کلیات وجود دارند، مانند صورت مثالی یک سیب. برای ارسطو، هم ماده و هم صورت به شیء جزئی تعلق دارند (نظریهٔ ماده-صورت).

فلسفهٔ ارسطو، مانند استادش افلاطون، به دنبال راه‌حلی برای مسئلهٔ کلیات است. در هستی‌شناسی ارسطو، کلی (به یونانی باستان: καθόλου، تلفظ: katholou کثولو) به معنای ضعیف‌تر و نامهم‌تری نسبت به جزء (به یونانی باستان: καθ' ηέκαστων، تلفظ: kath' hekaston کَث اکاستون)، یعنی اشیاء موجود در جهان، وجود دارد، در حالی که برای افلاطون کلی صورتی واقعی‌تر و مهم‌تر بوده و وجودی جداگانه دارد که اشیاءِ جزئی صرفاً از آن تقلید می‌کنند. از نظر ارسطو نیز، کلیات همچنان وجود دارند، اما تنها زمانی با آن‌ها مواجه می‌شویم که در یک جوهر جزئی «نمود» پیدا کنند.[۲۰]

علاوه بر این، ارسطو با افلاطون در مورد مکان کلیات مخالف بود. در حالی که افلاطون از مُثُل به عنوان موجوداتی جدا از چیزهایی که در آن‌ها مشارکت دارند صحبت می‌کرد، ارسطو معتقد بود که کلیات در مکان‌های متعددی قرار دارند. بنابراین، به گفتهٔ ارسطو، صورت سیب در درون هر سیب وجود دارد، نه در عالم مُثُل.[۲۰][۲۳]

قوه و فعل
[ویرایش]

در مورد ماهیت تغییر (به یونانی باستان: κίνησις، تلفظ: kinesis کینِسیس) و علل آن، همانطور که در فیزیک و کون و فساد[ت] تشریح می‌کند، او کون (به یونانی باستان: γένεσις، تلفظ: genesis گِنِسیس)، که به «پیدایش» یا «موجود شدن» نیز ترجمه می‌شود) را از موارد زیر متمایز می‌کند:

  • رشد و کاهش، که تغییر در کمیت است؛
  • حرکت مکانی، که تغییر در مکان است؛
  • و استحاله، که تغییر در کیفیت است.
ارسطو استدلال می‌کرد که قابلیتی مانند نواختن فلوت می‌تواند با یادگیری —در آمدن قوه به فعل— کسب شود.

پیدایش تغییری است که در آن، زیرنهادِ چیزی که دستخوش تغییر شده، خود تغییر کرده است. در این تغییر خاص، او مفهوم قوه (به یونانی باستان: δύναμις، تلفظ: dynamis دینامیس) و فعلیت (به یونانی باستان: ἐνδελέχεια، تلفظ: endelecheia اندلشیا) را در ارتباط با ماده و صورت معرفی می‌کند. قوه، همان چیزی است که یک شیء قادر به انجام آن یا تأثیرپذیرفتن از آن است، اگر شرایط مناسب باشد و چیز دیگری مانع آن نشود. به عنوان مثال، بذر یک گیاه در خاک بالقوه (به یونانی باستان: δυνάμει، تلفظ: dynamei دینامِی) یک گیاه است و اگر چیزی مانع آن نشود، به گیاه تبدیل خواهد شد. موجودات بالقوه می‌توانند یا «عمل کنند» (به یونانی باستان: ποιεῖν، تلفظ: poiein پیین) یا «مورد عمل واقع شوند» (به یونانی باستان: πάσχειν، تلفظ: paschein پاسخِین)، که می‌تواند ذاتی یا آموختنی باشد. به عنوان مثال، چشم‌ها قوه بینایی را دارند (ذاتی - مورد عمل واقع شدن)، در حالی که توانایی نواختن فلوت را می‌توان با یادگیری کسب کرد (تمرین - عمل کردن). فعلیت، تحقق غایت قوه است. از آنجا که غایت (به یونانی باستان: τέλος، تلفظ: telos تِلًس) اصل و اساس هر تغییر است و قوه به خاطر غایت وجود دارد، فعلیت یافتن این قوه نیز بر این اساس، غایت است. با بازگشت به مثالی که گفته شد، می‌توان گفت که فعلیت زمانی است که یک گیاه یکی از فعالیت‌هایی را که گیاهان انجام می‌دهند، انجام دهد.[۲۰]

زیرا آنچه یک چیز به خاطر آن است (به یونانی باستان: τὸ οὗ ἕνεκα، تلفظ: to hou eneka تو او اِنِکا)، اصل آن است، و شدن به خاطر غایت است؛ و فعلیت غایت است، و به خاطر این است که قوه کسب می‌شود. زیرا حیوانات نمی‌بینند تا بینایی داشته باشند، بلکه بینایی دارند تا ببینند.[۲۴]

به طور خلاصه، ماده‌ای که برای ساختن خانه به کار می‌رود، قوهٔ خانه شدن را دارد؛ و هم فعالیت ساختن و هم صورت خانه نهایی، فعلیت‌هایی هستند که هرکدام، خود یک علت غایی یا غایت نیز محسوب می‌شوند. سپس ارسطو ادامه می‌دهد و نتیجه می‌گیرد که براساس تعریف، فعلیت بر قوه، در زمان و در جوهریت مقدم است. با این تعریف از جوهر جزئی (یعنی ماده و صورت)، ارسطو تلاش می‌کند تا مسئلهٔ وحدت موجودات را حل کند، به عنوان مثال، «چه چیزی انسان را واحد می‌سازد»؟ زیرا، به گفتهٔ افلاطون دو مثال وجود دارد: حیوان و دوپا، پس چگونه انسان یک موجود واحد است؟ با این حال، به گفتهٔ ارسطو، موجود بالقوه (ماده) و موجود بالفعل (صورت) یکی و این‌همان هستند.[۲۰][۲۵]

فلسفهٔ طبیعی

[ویرایش]

«فلسفهٔ طبیعیِ» ارسطو طیف وسیعی از پدیده‌های طبیعی را در بر می‌گیرد، از جمله پدیده‌هایی که امروزه توسط فیزیک، زیست‌شناسی و دیگر علوم طبیعی مطالعه می‌شوند.[۲۶] در اصطلاح‌شناسی ارسطو[ث]، «فلسفهٔ طبیعی» شاخه‌ای از فلسفه است که به بررسی پدیده‌های جهان طبیعی می‌پردازد و شامل رشته‌هایی می‌شود که امروزه به عنوان فیزیک، زیست‌شناسی و سایر علوم طبیعی در نظر گرفته می‌شوند. آثار ارسطو تقریباً تمام جنبه‌های پژوهش فکری را در بر می‌گرفت. ارسطو فلسفه را به معنای وسیع کلمه، معادل استدلال می‌داند که آن را «علم» نیز توصیف می‌کند. با این حال، استفاده او از کلمهٔ علم معنایی متفاوت از آنچه مثلاً در عبارت «روش علمی» مستتر است، دارد. از نظر ارسطو، «تمام علم (به یونانی باستان: διάνοια، تلفظ: dianoia دایونیا) یا عملی است، یا شاعرانه یا نظری» [۲۷]. علم عملی او شامل اخلاق و سیاست است؛ علم شاعرانهٔ او به معنای مطالعهٔ هنرهای زیبا از جمله شعر است؛ و علم نظری او فیزیک، ریاضیات و مابعدالطبیعه را پوشش می‌دهد.[۲۶]

فیزیک

[ویرایش]
چهار عنصر کلاسیک (آتش، هوا، آب، خاک) امپدوکلس و ارسطو که با یک کنده در حال سوختن نشان داده شده است. این کنده با از بین رفتن، هر چهار عنصر را آزاد می‌کند.

ارسطو در اثر خود، فیزیک، قصد داشت تا اصول کلی تغییری را که بر تمام اجسام طبیعی حاکم است، کشف و پایه‌گذاری کند.[۲۸] این توضیح شامل تمام انواع حرکت، تغییر کمی، تغییر کیفی و تغییر جوهری می‌شد. از نظر ارسطو، «فیزیک» حوزه‌ای گسترده بود که فلسفه ذهن، تجربه حسی و حافظه را نیز در بر می‌گرفت که در نوشته‌های روان‌شناختی او مرکزیت دارند.[۲۹]

نمایش نظریه زمین‌مرکزی در سال ۱۵۲۴ که زمین را در مرکز نشان می‌دهد، در حالی که توسط کره‌های عناصر کلاسیک و اجرام آسمانی احاطه شده است؛ این مدل به شدت تحت تأثیر ایده‌های ارسطو بود.[۳۰]

مفاهیم کلیدی فیزیک ارسطویی شامل ساختاردهی کیهان به صورت کره‌های هم‌مرکز است که زمین در مرکز آن قرار دارد.[۳۱] کرهٔ زمینی از چهار عنصر کلاسیک تشکیل شده بود—خاک، هوا، آتش و آب.[۳۲] در مقابل، کره‌های آسمانی از عنصر پنجم و تغییرناپذیری به نام اثیر یا «جوهر پنجم» ساخته شده بودند.[۳۳] اجسام بر اساس ترکیب عنصری خود دارای حرکات طبیعی هستند: عناصر سنگین مانند خاک و آب تمایل به سقوط دارند، در حالی که عناصر سبک مانند هوا و آتش تمایل به بالا رفتن دارند.[۳۴] تصور می‌شد که سرعت این حرکت به وزن آنها و چگالی محیط بستگی دارد. استدلال مشهور ارسطو این بود که خلأ نمی‌تواند وجود داشته باشد زیرا اجسامی که در آن حرکت می‌کنند به سرعت بی‌نهایت دست خواهند یافت.[۳۵] ارسطو همچنین علل اربعه را به عنوان توضیحات بنیادین برای هر تغییری توصیف کرد: علت‌های مادی، صوری، فاعلی و غایی.[۳۶] در زیست‌شناسی، روش او بر مشاهده تجربی آنچه او «انواع طبیعی» می‌نامید، استوار بود. او به معنای امروزی آزمایش انجام نمی‌داد، بلکه به گردآوری داده‌ها، رویه‌های مشاهده‌ای مانند کالبدشکافی و فرضیه‌سازی در مورد عملکرد و اجزای بدن حیوانات تکیه می‌کرد.[۳۷]

پنج عنصر

[ویرایش]

ارسطو در کتاب در کون و فساد، هر یک از چهار عنصری را که پیش از او توسط امپدوکلس پیشنهاد شده بود، یعنی خاک، آب، هوا و آتش را به دو کیفیت از چهار کیف محسوس، یعنی گرم، سرد، مرطوب و خشک مرتبط ساخت. در طرح امپدوکلس، تمام مواد از چهار عنصر با نسبت‌های متفاوت ساخته شده بودند. طرح ارسطو اثیر آسمانی را که جوهر الهی کره‌های آسمانی، ستارگان و سیارات بود، به این مجموعه افزود.[۳۸]

عناصر ارسطو[۳۸]
عنصر گرم/سرد مرطوب/خشک حرکت حالت
امروزی ماده
خاک سرد خشک به پایین جامد
آب سرد مرطوب به پایین مایع
هوا گرم مرطوب به بالا گاز
آتش گرم خشک به بالا پلاسما
اثیر (جوهر
الهی)
هیچ‌کدام دایره‌ای
(در آسمان‌ها)
خلأ

حرکت

[ویرایش]

ارسطو دو نوع حرکت را توصیف می‌کند: «حرکت قسری»[و ۵] یا «حرکت غیرطبیعی»، مانند حرکت یک سنگ پرتاب‌شده، در فیزیک،[۳۹] و «حرکت طبیعی»،[و ۶] مانند حرکت یک جسم در حال سقوط، در در آسمان.[۴۰] در حرکت قسری، به محض اینکه عامل ایجادکننده آن متوقف شود، حرکت نیز متوقف می‌شود: به عبارت دیگر، حالت طبیعی یک جسم سکون است،[۴۱][ج] زیرا ارسطو به اصطکاک نمی‌پردازد.[۴۲] با این درک، می‌توان مشاهده کرد که، همانطور که ارسطو بیان کرد، اجسام سنگین (مثلاً روی زمین) برای به حرکت درآوردن به نیروی بیشتری نیاز دارند؛ و اجسامی که با نیروی بیشتری هل داده می‌شوند، سریع‌تر حرکت می‌کنند.[۴۳][چ] این امر معادله زیر را نتیجه می‌دهد[۴۳]

,

که در ساحت نظریات فیزیک مدرن نادرست است.[۴۳]

حرکت طبیعی به عنصر مورد نظر بستگی دارد: اثیر به طور طبیعی در یک دایره به دور آسمان‌ها حرکت می‌کند،[ح] در حالی که ۴ عنصر امپدوکلسی به صورت عمودی به سمت بالا (مانند آتش، همانطور که مشاهده می‌شود) یا به سمت پایین (مانند خاک) به سوی مکان‌های استراحت طبیعی خود حرکت می‌کنند.[۴۴][۴۲][خ]

قوانین حرکت ارسطو. او در فیزیک بیان می‌کند که اجسام با سرعتی متناسب با وزنشان و معکوس با چگالی سیالی که در آن غوطه‌ور هستند، سقوط می‌کنند.[۴۲] این یک تقریب صحیح برای اجسام در میدان گرانشی زمین است که در هوا یا آب حرکت می‌کنند.[۴۴]

در فیزیک[۴۵]، ارسطو عملاً یک قانون کمّی را بیان می‌کند، که سرعت (v)، یک جسم در حال سقوط متناسب است (مثلاً با ثابت c) با وزن آن (W)، و به طور معکوس متناسب است با چگالی (ρ)[د]، سیالی که در آن سقوط می‌کند:؛[۴۴][۴۲]

ارسطو نتیجه می‌گیرد که در خلأ سرعت سقوط بی‌نهایت خواهد شد و از وضعیت ظاهراً بی‌معنایی که این موقعیت ایجاد می‌کند، نتیجه می‌گیرد که خلأ ممکن نیست.[۴۴][۴۲] نظرات در مورد اینکه آیا ارسطو قصد بیان قوانین کمی را داشته یا خیر، متفاوت بوده است. هانری کارترون این «دیدگاه افراطی»[۴۲] را داشت و معتقد بود که که مفهوم نیروی ارسطو اساساً کیفی بود،[۴۶] اما محققین دیگر این نظر را رد می‌کنند.[۴۲]

ارشمیدس نظریهٔ ارسطو مبنی بر اینکه اجسام به سمت مکان‌های استراحت طبیعی خود حرکت می‌کنند را اصلاح کرد؛ قایق‌های فلزی می‌توانند شناور بمانند اگر آب کافی را جابجا کنند؛ شناوری در طرح جدید مورد ارائه توسط ارشمیدس به جرم و حجم جسم بستگی دارد، نه به ترکیب عنصری آن، آن‌گونه که ارسطو فکر می‌کرد.[۴۴]

نوشته‌های ارسطو در مورد حرکت تا اوایل دورهٔ مدرن تأثیرگذار باقی ماند. گفته می‌شود یحیی نحوی (در اواخر دوران باستان) و گالیله (در اوایل دورهٔ مدرن) با انجام آزمایش‌هایی نشان دادند که ادعای ارسطو مبنی بر اینکه یک جسم سنگین‌تر سریع‌تر از یک جسم سبک‌تر سقوط می‌کند، نادرست است.[۲۶] نظری مخالف توسط کارلو روولی ارائه شده است، که استدلال می‌کند فیزیک حرکت ارسطو در حوزهٔ اعتبار خود، یعنی اجسام در میدان گرانشی زمین غوطه‌ور در سیالی مانند هوا، صحیح است. در این سیستم، اجسام سنگین در سقوط پایدار واقعاً سریع‌تر از اجسام سبک حرکت می‌کنند (چه اصطکاک نادیده گرفته شود یا نه[۴۴])، و در یک محیط چگال‌تر کندتر سقوط می‌کنند.[۴۳][ذ]

حرکت «واداشتهٔ» نیوتن با حرکت «قسری» ارسطو و عامل خارجی آن مطابقت دارد، اما فرض ارسطو مبنی بر اینکه تأثیر عامل بلافاصله پس از توقف عمل آن متوقف می‌شود (مثلاً توپ از دست پرتاب‌کننده جدا می‌شود) پیامدهای ناخوشایندی دارد: او باید فرض کند که سیال اطراف به هل دادن توپ کمک می‌کند تا حتی پس از اینکه دست دیگر روی آن عمل نمی‌کند، به بالا رفتن ادامه دهد، که منجر به نظریه میل قرون وسطایی شد.[۴۴]

علل اربعه

[ویرایش]
ارسطو با تمثیل به نجاری استدلال کرد که یک چیز صورت خود را از چهار علت می‌گیرد: در مورد یک میز، چوب استفاده شده (علت مادی)، طرح آن (علت صوری)، ابزار و فنون به کار رفته (علت فاعلی)، و هدف تزئینی یا عملی آن (علت غایی).[۴۷]

ارسطو میان چهار «علت» (به یونانی باستان: αἰτία، تلفظ: aitia آیتیا)، یا چهار توضیح مختلف برای چرایی وجود یا تغییر یک شیء تمایز قائل شد:[۴۸][۴۹]

علت مادی در توصیف ماده‌ای است ماده‌ای که چیزی از آن تشکیل شده است. بنابراین علت مادی یک میزِ چوبی، همان چوبی است که میز از آن ساخته شده است.[۴۸]

علت صوری صورت و فرم آن است، یعنی آرایش آن ماده، طرح میز مستقل از ماده خاصی که از آن ساخته شده است.[۴۸]

علت فاعلی «منبع اولیه» است، تعریف مدرن «علت» به عنوان عامل یا عاملیت رویدادها یا وضعیت‌های خاص. در مورد دو دومینو، هنگامی که اولی واژگون می‌شود، ««علت» سقوط دومی می‌شود.[۴۸] در مورد یک حیوان، این عاملیت ترکیبی از چگونگی رشد آن از تخم و چگونگی عملکرد بدن آن است.[۵۰]

علت غایی (به یونانی باستان: τέλος، تلفظ: telos تِلُس) هدف وجودی آن است، دلیلی که چیزی برای آن وجود دارد یا انجام می‌شود، یا عملکردی که چیزی قرار است داشته باشد.[۴۸] در مورد موجودات زنده، این به معنای سازگاری با یک شیوه زندگی خاص است.[۵۰]

نورشناسی

[ویرایش]

ارسطو از نورشناسی فیثاغورثی آگاه بود.[۵۱] او از نورشناسی در آثار علوی[و ۷] خود استفاده کرد و آن را به عنوان یک علم مستقل در نظر گرفت.[۵۲] او نورشناسی را به عنوان حوزه‌ای مرتبط با مطالعهٔ قوانین بینایی می‌دید، بنابراین علومی را که اکنون به عنوان فیزیک و زیست‌شناسی تلقی می‌شود، ترکیب می‌کرد.[۵۳] فرآیند دیدن، شامل حرکت یک صورت یا فرم مرئی از شیء دیده‌شونده از طریق هوا (یا محیط دیگر) به چشم بود، جایی که آن صورت یا فرم نهایتاً در آن قرار می‌گیرد. ارسطو برای ماهیت این حرکت تحلیل کمّی ارائه نمی‌کند؛ او اپتیک هندسی به معنای امروزی آن را پایه ریزی نمی‌کند.[۵۴]

تصادفی و خودبه‌خودی

[ویرایش]

در مطالعهٔ علل، ارسطو میان امور خودبه‌خودی (به یونانی باستان: τὸ αὐτόματον، تلفظ: tó aftómaton تُ اَفتُمَتُن) و یا تصادفی (به یونانی باستان: τυχή، تلفظ: tychí تیشی/توشی) و دیگر علل مانند علل ضروری تمایز قائل می‌شود. تصادفی به عنوان یک علت عَرَضی در قلمرو امور عرضی قرار دارد، «[ناشی است] از آنچه خودبه‌خودی است». همچنین نوع خاص‌تری از تصادفی وجود دارد که ارسطو آن را «بخت» می‌نامد و فقط در مورد انتخاب‌های اخلاقی افراد به کار می‌رود.[۵۵][۵۶]

اخترشناسی

[ویرایش]

در اخترشناسی، ارسطو ادعای دموکریت مبنی بر اینکه راه شیری از «ستارگانی که توسط زمین از پرتوهای خورشید در سایه قرار گرفته‌اند» تشکیل شده است را رد کرد و تا حدی به درستی اشاره کرد که اگر «اندازهٔ خورشید بزرگتر از زمین و فاصلهٔ ستارگان از زمین چندین برابر فاصلهٔ خورشید باشد، آنگاه... خورشید بر تمام ستارگان می‌تابد و زمین هیچ‌کدام از آنها را نمی‌پوشاند.»[۵۷] او همچنین توصیفاتی از دنباله‌دارها، از جمله دنباله‌دار عظیم ۳۷۱ پیش از میلاد نوشت.[۵۸]

زمین‌شناسی و علوم طبیعی

[ویرایش]
ارسطو اشاره کرد که سطح زمین جزایر آیولین قبل از فوران آتشفشانی تغییر می‌کند.

ارسطو یکی از اولین افرادی بود که مشاهدات زمین‌شناختی را ثبت کرد. او اظهار داشت که تغییرات زمین‌شناختی آنقدر کند است که نمی‌توان در طول عمر یک نفر مشاهده کرد.[۵۹][۶۰] چارلز لایل اشاره کرد که ارسطو چنین تغییراتی را توصیف کرده است، از جمله «دریاچه‌هایی که خشک شده بودند» و «بیابان‌هایی که با رودخانه‌ها آبیاری شده بودند»، و به عنوان نمونه به رشد دلتای نیل از زمان هومر و «بالا آمدن یکی از جزایر آیولین، قبل از یک فوران آتشفشانی» اشاره کرد.[۶۱]

آثار علوی (به لاتین: Meteorologica) نام خود را در زبان انگلیسی به مطالعهٔ مدرن هواشناسی داده است، اما کاربرد مدرن این واژه از محتوای رسالهٔ باستانی ارسطو در مورد شهاب‌ها متفاوت است. یونانیان باستان این اصطلاح را برای طیفی از پدیده‌های جوی، و همچنین برای زمین‌لرزه و فوران‌های آتشفشانی به کار می‌بردند. ارسطو پیشنهاد کرد که علت زمین‌لرزه‌ها یک گاز یا بخار (به یونانی باستان: ἀναθυμιάσεις، تلفظ: anathymiaseis آناثیمیاسیس) است که در داخل زمین محبوس شده و سعی در فرار دارد، و در این مورد از دیگر نویسندگان یونانی آناکساگوراس، امپدوکلس و دموکریت پیروی کرد.[۶۲]

ارسطو همچنین مشاهدات بسیاری در مورد چرخهٔ آب‌شناسی انجام داد. به عنوان مثال، او برخی از اولین مشاهدات در مورد شیرین‌سازی آب را انجام داد: او به عنوان اولین افراد در تاریخ - و به درستی - مشاهده کرد که وقتی آب دریا گرم می‌شود، آب شیرین تبخیر می‌شود و سپس اقیانوس‌ها با چرخهٔ بارش و رواناب رودخانه‌ها دوباره پر می‌شوند («من با آزمایش ثابت کرده‌ام که آب شور تبخیر شده، آب شیرین تشکیل می‌دهد و بخار آن وقتی متراکم می‌شود دوباره به آب دریا تبدیل نمی‌شود.»)[۶۳]

زیست‌شناسی

[ویرایش]
ارسطو در میان بسیاری از مشاهدات پیشگامانه‌اش در جانورشناسی، بازوی هکتوکوتیل تولیدمثلی هشت‌پا را توصیف کرد (پایین چپ).

پژوهش تجربی

[ویرایش]

ارسطو اولین کسی بود که زیست‌شناسی را به طور نظام‌مند مطالعه کرد،[۶۴] و زیست‌شناسی بخش بزرگی از نوشته‌های او را تشکیل می‌دهد. او دو سال را صرف مشاهده و توصیف جانورشناسی لسبوس و دریاهای اطراف آن، به ویژه تالاب پیرا در مرکز لسبوس کرد.[۶۵][۶۶] داده‌های او در تاریخ حیوانات، دربارهٔ پیدایش جانوران، حرکت جانوران و اعضای جانوران از مشاهدات شخصی او،[۶۷] اظهارات افراد آگاه مانند زنبورداران و ماهیگیران، و گزارش‌های مسافران به دست آمده است.[۶۸] تأکید صرف او بر حیوانات به جای گیاهان محصول یک علت تاریخی است: آثار او در مورد گیاه‌شناسی از بین رفته است، اما دو کتاب در مورد گیاهان توسط شاگردش تئوفراستوس باقی مانده است.[۶۹]

ارسطو از مشاهداتش در لسبوس و صید ماهیگیران در مورد حیات دریایی گزارش می‌دهد. او گربه‌ماهی، سفره‌ماهی برقی و قورباغه‌ماهی و همچنین سرپایانی مانند هشت‌پا و آرگونات را توصیف می‌کند. توصیف او از بازوی هکتوکوتیل سرپایان که در تولید مثل جنسی استفاده می‌شود، تا قرن نوزدهم به طور گسترده‌ای مورد ناباوری قرار داشت.[۷۰] او توصیفات دقیقی از معدهٔ چهار قسمتی نشخوارکنندگان،[۷۱] و از رشد جنینی تخم‌زنده‌زای کوسه‌های تازی ارائه می‌دهد.[۷۲]

او اشاره می‌کند که ساختار یک حیوان به خوبی با عملکرد آن مطابقت دارد، بنابراین حواصیل گردن بلند، پاهای بلند و منقاری تیز و نیزه‌مانند دارد، در حالی که اردک‌ها پاهای کوتاه و پاهای پره‌دار دارند.[۷۳] داروین نیز به چنین تفاوت‌هایی اشاره کرد، اما برخلاف ارسطو از این داده‌ها برای رسیدن به نظریهٔ فرگشت استفاده کرد.[۷۴] ممکن است به نظر برسد که نوشته‌های ارسطو به فرگشت اشاره دارند، اما ارسطو جهش‌ها یا دورگه‌زایی‌ها را حوادث نادری می‌دانست که از علل طبیعی متمایز بودند. بنابراین او از نظریه امپدوکلس در مورد منشأ «بقای اصلح»[و ۸] موجودات زنده و اعضای بدن آنها انتقاد می‌کرد و این ایده را که حوادث می‌توانند به نتایج منظم منجر شوند، به سخره می‌گرفت.[۷۵] به زبان امروزی، او هرگز نمی‌گوید که گونه‌های مختلف می‌توانند نیای مشترک داشته باشند، یا اینکه یک نوع می‌تواند به نوع دیگری تغییر کند، یا اینکه انواع می‌توانند منقرض شوند.[۷۶]

سبک علمی

[ویرایش]
ارسطو قوانین رشد را از مشاهدات خود از حیوانات استنباط کرد، از جمله اینکه تعداد نوزادان در هر زایمان در نسبت با جرم بدن کاهش می‌یابد، در حالی که دورهٔ آبستنی افزایش می‌یابد.

این‌گونه نبود که ارسطو به معنای امروزی و مدرن کلمه آزمایش انجام دهد،[۷۷] بلکه مشاهدات، یا حداکثر روش‌های تحقیقی مانند کالبدشکافی را انجام می‌داد.[۷۸] در درباره پیدایش جانوران، او یک تخم مرغ بارور شده را باز می‌کند تا ضربان قلب جنین را در داخل آن ببیند.[۷۹][۸۰] با اینکه روش او به معنای امروزی کلمه علمی نبود، ولی در عوض، او به طور نظام‌مند داده‌ها را جمع‌آوری می‌کرد، الگوهای مشترک در کل گروه‌های حیوانی را کشف می‌کرد و از این‌ها تا حد ممکن توضیحات علّی استنباط می‌کرد.[۸۱][۸۲] این سبک در زیست‌شناسی مدرن هنگامی که مقادیر زیادی داده در یک زمینهٔ جدید مانند ژنومیک در دسترس قرار می‌گیرد، رایج است. این روش فرضیه‌های قابل آزمایش را مطرح می‌کند و یک توضیح روایی از آنچه مشاهده می‌شود، می‌سازد. به این معنا، زیست‌شناسی ارسطو، به معنای امروزین کلمه، علمی است.[۸۱]

ارسطو، از داده‌های خود قوانینی را در مورد ویژگی‌های چرخهٔ حیات چهارپایان زنده‌زایی (پستانداران جفت‌دار خشکی‌زی) که مطالعه کرده بود، استنباط کرد. او به درستی پیش‌بینی کرد که تعداد نوزادان در هر زایمان با افزایش جرم بدن کاهش می‌یابد؛ طول عمر با افزایش دورهٔ آبستنی و جرم بدن افزایش می‌یابد، و با افزایش طول عمر، بارآوری کاهش می‌یابد.[۸۳]

طبقه‌بندی موجودات زنده

[ویرایش]
ارسطو ثبت کرد که جنینِ (جنین در تصویر) یک سگ‌ماهی صیقلی با یک طناب به نوعی جفت (کیسه زرده) متصل است، مانند یک حیوان عالی مرتبه‌تر؛ این حیوان یک استثنا در مقیاس خطی از بالاترین به پایین‌ترین بود.[۸۴]

ارسطو حدود ۵۰۰ گونهٔ جانوری را از یکدیگر متمایز کرد،[۸۵][۸۶] و آن‌ها را در یک نردبان طبیعتِ درجه‌بندی‌شده و با قرار دادن انسان در رأس (که البته با انگیزه‌ای کاملاً نامرتبط به مذهب انجام شده بود)، مرتب کرد. بالاترین‌ها موجوداتی گرم و مرطوب را به صورت زنده‌زا به دنیا می‌آوردند، و پایین‌ترین‌ها تخم‌های سرد، خشک و سنگ‌مانند می‌گذاشتند.[۸۷][۸۸] او آنچه را که یک جانورشناس مهره‌دار می‌نامد به عنوان «حیوانات خون‌دار» و بی‌مهرگان را به عنوان «حیوانات بی‌خون» گروه‌بندی کرد. خون‌داران به زنده‌زاها (پستانداران) و تخم‌گذارها (پرندگان، خزندگان، ماهی‌ها) تقسیم می‌شدند. بی‌خون‌ها شامل حشرات، سخت‌پوستان و نرم‌تنان صدفی بودند. او تشخیص داد که حیوانات نمی‌توانند دقیقاً در یک مقیاس قرار بگیرند و به استثنائاتی اشاره کرد، مانند این که کوسه‌ها جفت داشتند. از نظر یک زیست‌شناس، این امر با فرگشت همگرا توضیح داده می‌شود.[۸۹] فیلسوفان علم به این نتیجه رسیده‌اند که ارسطو به آرایه‌شناسی علاقه‌ای نداشت،[۹۰][۹۱] اما جانورشناسان نظر دیگری دارند.[۹۲][۹۳][۹۴]

نردبان طبیعت ارسطو (از بالاترین به پایین‌ترین)
گروه نمونه‌ها
(ارائه شده توسط ارسطو)
خون پاها نفوس
(ناطقه،
حسّیه،
نامیه)
کیفیات
(گرمسرد,
مرطوبخشک)
انسان انسان خون‌دار ۲ پا ن، ح، نامیه گرم، مرطوب
چهارپایان زنده‌زا گربه، خرگوش صحرایی خون‌دار ۴ پا ح، نامیه گرم، مرطوب
آب‌بازسانان دلفین، نهنگ خون‌دار هیچ ح، نامیه گرم، مرطوب
پرندگان زنبورخوار، شبگرد خون‌دار ۲ پا ح، نامیه گرم، مرطوب، به جز تخم‌های خشک
چهارپایان تخم‌گذار آفتاب‌پرست، تمساح خون‌دار ۴ پا ح، نامیه سرد، مرطوب به جز پولک‌ها، تخم‌ها
مارها مار آبی، افعی عثمانی خون‌دار هیچ ح، نامیه سرد، مرطوب به جز پولک‌ها، تخم‌ها
ماهی‌های تخم‌گذار ماهی لوتی، طوطی‌ماهی مدیترانه‌ای خون‌دار هیچ ح، نامیه سرد، مرطوب، از جمله تخم‌ها
(در میان ماهی‌های تخم‌گذار):
نرم‌آبشش‌داران جفت‌دار
کوسه، سفره‌ماهی خون‌دار هیچ ح، نامیه سرد، مرطوب، اما جفت مانند چهارپایان
سخت‌پوستان میگو، خرچنگ بی‌خون پاهای زیاد ح، نامیه سرد، مرطوب به جز صدف
سرپایان ماهی مرکب، هشت‌پا بی‌خون شاخک‌ها ح، نامیه سرد، مرطوب
حیوانات صدفی صدف راه‌راه، شارونیای رنگارنگ بی‌خون هیچ ح، نامیه سرد، خشک (صدف معدنی)
حشرات لاروزا مورچه، زنجره بی‌خون ۶ پا ح، نامیه سرد، خشک
خلق‌الساعه اسفنج دریایی، کرم‌ها بی‌خون هیچ ح، نامیه سرد، مرطوب یا خشک، از خاک
گیاهان انجیر بی‌خون هیچ نامیه سرد، خشک
کانی‌ها آهن بی‌خون هیچ هیچ سرد، خشک

روان‌شناسی

[ویرایش]

نفس

[ویرایش]
ارسطو ساختاری سه مرحله‌ای برای نفس گیاهان، حیوانات و انسان‌ها پیشنهاد کرد که انسان‌ها را به دلیل داشتن هر سه نوع نفس، منحصربه‌فرد می‌سازد.

ارسطو در رساله‌ش دربارهٔ نفس (به یونانی باستان: Περὶ Ψυχῆς، تلفظ: peri psychēs پِری پْسیشیس)، سه نوع نفس (به یونانی باستان: ψυχές تلفظ: psyches پْسیشس) را مطرح می‌کند: نباتی (یا نامیه)، حیوانی (یا حسّیه) و ناطقه. انسان‌ها هر سه را دارند. نفس نباتی به رشد و تغذیه مربوط است. نفس حیوانی، احساسات و حرکت را تجربه می‌کند. نفس ناطقه که منحصراً انسانی است، صور اشیاء را دریافت کرده و آنها را با استفاده از نوس (به یونانی باستان: νοῦς، تلفظ: nous نوس) و لوگوس یونانی باستان: λόγος مقایسه می‌کند.[۹۵]

از نظر ارسطو، نفس، صورت یک موجود زنده است. از آنجا که همهٔ موجودات ترکیبی از صورت و ماده هستند، صورت موجودات زنده آن چیزی است که به آنها ویژگی‌های خاص موجودات زنده را می‌بخشد، به عنوان مثال، توانایی آغاز حرکت.[۹۶] او برخلاف فلاسفه پیشین، اما مطابق با مصریان، نفس ناطقه را در قلب قرار داد.[۹۷] ارسطو برخلاف فلاسفه پیشین به جز الکمئون کروتونی، بین احساس و تفکر تمایز قائل شد.[۹۸]

در دربارهٔ نفس، ارسطو نظریهٔ نفس افلاطون را نقد کرده و در پاسخ، نظریهٔ خود را توسعه می‌دهد. نخست، او تیمائوس افلاطون را نقد می‌کند که ظاهراً در آن افلاطون معتقد است نفس فضا اشغال می‌کند و می‌تواند با اجسام تماس فیزیکی برقرار کند.[۹۹] پژوهشگران قرن بیستم معتقد بودند که ارسطو در اینجا منظور افلاطون را اشتباه تفسیر کرده است.[۱۰۰] ارسطو همچنین استدلال کرد که دیدگاه افلاطون در مورد تناسخ می‌تواند به آن‌جا ختم شود که یک نفس، و بدنِ آن با هم ناسازگار باشند؛ ارسطو ادعا می‌کند که طبق نظریهٔ افلاطون، اصولاً هر نفسی می‌تواند با هر بدنی همراه شود.[۱۰۱]

فلسفه عملی

[ویرایش]

فلسفهٔ عملی ارسطو حوزه‌هایی مانند اخلاق، سیاست، اقتصاد و فن خطابه را شامل می‌شود.[۲۶]

فضایل و رذایل همراه آنها[۱۰۲]
تفریط حد وسط فضیلت افراط
فروتنی بلندنظری خودبزرگ‌بینی
بی‌هدفی جاه‌طلبی درست جاه‌طلبی بیش از حد
بی‌روحی خوش‌خلقی تندخویی
بی‌ادبی ادب چاپلوسی
بزدلی شجاعت بی‌پروایی
بی‌حسی خویشتن‌داری افراط‌کاری
طعنه‌زنی صداقت لاف‌زنی
بی‌نزاکتی شوخ‌طبعی لودگی
بی‌عاطفگی خشم عادلانه کینه‌توزی
تنگ‌نظری سخاوت ولخرجی
خساست بزرگواری اسراف

اخلاق

[ویرایش]

ارسطو معقتد به اخلاقیات فضیلت‌گرا بود که اخلاق را بیشتر یک مطالعهٔ عملی می‌دانست تا یک مطالعهٔ نظری؛ مطالعهٔ عملی یعنی مطالعه‌ای که هدف آن بهتر شدن و بهتر عمل کردن است نه دانستن برای صرف دانستن. او چندین رساله در باب اخلاق نوشت که مهم‌ترین آن‌ها اخلاق نیکوماخوسی است.[۱۰۳]

یکی از تعلیمات ارسطو این بود که فضیلت به ارگون (به یونانی باستان: ἔργον، تلفظ: érgon اِرگون) مناسب یک چیز مربوط است. یک چشم تنها تا زمانی یک چشم خوب است که بتواند ببیند، زیرا کارکرد مناسب یک چشم، دیدن است. ارسطو استدلال می‌کرد که انسان‌ها باید کارکردی مختص به خود داشته باشند و این کارکرد باید فعالیتی از پسوخه (به یونانی باستان: Ψυχή، تلفظ: psȳchḗ پْسیشی، به معنای نفس) مطابق با لوگوس (به یونانی باستان: Λόγος، تلفظ: lógos) باشد. ارسطو چنین فعالیت مطلوبی (حد وسطی که فضیلت‌مند است، میان رذایلی که با افراط یا تفریط می‌آیند[۱۰۲]) از نفس را به عنوان هدف تمام اعمال عمدی انسان، یعنی یودایمونیا (به یونانی باستان: εὐδαιμονία، تلفظ: eudaimonia اویدایمُنیا)، که عموماً به «خوشبختی» یا گاهی «خوش‌روانی» یا «به‌زیستی» ترجمه می‌شود، شناسایی کرد. برای اینکه بتوان به این شیوه به‌خصوص، خوشبختی را تجربه کرد، لزوماً داشتن شخصیتی خوب (به یونانی باستان: ἠθικὴ ἀρετή، تلفظ: ēthikḕ aretḗ ایثیکی آرِتی، که اغلب به تعالی،[و ۹] کمال[و ۱۰] یا فضیلت اخلاقی[و ۱۱] ترجمه می‌شود[۱۰۴]) نیاز است.

از دیگر تعلیمات ارسطو این بود که مرحلهٔ اول دستیابی به فضیلت و شخصیتی به‌طور بالقوه خوشبخت (که تا حد زیادی، وابسته به بخت و اقبال است) عادت کردن است، نه به‌طور عمدی و خودانگیخته، بلکه توسط آموزگاران و تجربیات زندگی؛ این به مرحلهٔ دومی منجر می‌شود که در آن فرد آگاهانه انتخاب می‌کند که بهترین کارها را انجام دهد و به انسانی فضیلت‌مند (به یونانی باستان: φρόνιμος، تلفظ: phrónimos فْرونیمُس) تبدیل شود. هنگامی که بهترین افراد به این شیوه زندگی می‌کنند، حکمت عملی آن‌ها (به یونانی باستان: φρόνησις، تلفظ: phrónēsis فْرونیسیس) و عقلشان (به یونانی باستان: νοῦς، تلفظ: nous نوس) می‌توانند با یکدیگر به بالاترین فضیلت ممکن انسانی، یعنی دستیابی به خرد یک متفکر نظری یا نظریه‌پرداز برجسته، یا به عبارت دیگر، یک فیلسوف، برسند.[۱۰۵]

سیاست

[ویرایش]

ارسطو علاوه بر آثاری که در آن‌ها به اخلاق فردی می‌پردازد، در اثر خود با عنوان سیاست به شهر و مدنیت پرداخت. ارسطو شهر را یک جامعه طبیعی می‌دانست. علاوه بر این، او شهر را از نظر اهمیت بر خانواده مقدم می‌دانست که به نوبهٔ خود بر فرد مقدم است، «زیرا کل باید لزوماً بر جزء مقدم باشد».[۱۰۶] جملهٔ مشهور او این است که «انسان طبیعتاً یک حیوان سیاسی است» و استدلال می‌کرد که وجه تمایز بشریت نسبت به دیگران در قلمرو حیوانات، عقلانیت اوست.[۱۰۷] ارسطو سیاست را مانند یک ارگانیسم و نه یک ماشین تصور می‌کرد و آن را مجموعه‌ای از بخش‌هایی می‌دانست که هیچ‌کدام نمی‌توانند بدون دیگری وجود داشته باشند. تصور ارسطو از شهر ارگانیک است و او یکی از اولین کسانی است که شهر را به این شیوه تصور کرده است.[۱۰۸]

طبقه‌بندی ارسطو از نظام‌های سیاسی

درک مدرن رایج از یک جامعهٔ سیاسی به عنوان دولتی مدرن با درک ارسطو کاملاً متفاوت است. اگرچه او از وجود و پتانسیل‌هایی که امپراتوری‌های بزرگ‌تر داشتند، آگاه بود اما جامعهٔ طبیعی به گفتهٔ ارسطو پولیس (به یونانی باستان: πόλις، تلفظ: pólis، به معنای شهر) بود که به عنوان یک «جامعه» یا «شراکت» (به یونانی باستان: κοινωνία، تلفظ: koinōnia کوینونیا) سیاسی عمل می‌کند. هدف شهر فقط جلوگیری از بی‌عدالتی یا ایجاد ثبات اقتصادی نیست، بلکه این است که حداقل به برخی از شهروندان امکان زندگی خوب و انجام اعمال نیکو را بدهد: «بنابراین، مشارکت سیاسی نه برای فراهم آوردن امکان زندگی مشترک، بلکه باید برای برآوردن این امکان باشد که انسان‌ها بتوانند اعمالی نیکو انجام دهند.» این با رویکردهای مدرن، که با قرارداد اجتماعی آغاز می‌شود، متمایز است، که بر اساس آن افراد به دلیل «ترس از مرگ خشونت‌آمیز» یا «ناراحتی‌های حاصله از آن» وضعیت طبیعی را ترک می‌کنند.[A]

در پروترپتیکوس،[و ۱۲] شخصیتی با نام «ارسطو» بیان می‌کند:[۱۰۹]

زیرا همه ما موافقیم که برترین انسان باید حکومت کند، یعنی آن‌که طبیعتاً برتر است، و این‌که قانون حکومت می‌کند و تنها قانون است که معتبر است؛ اما قانون نوعی هوش است، یعنی گفتاری مبتنی بر هوش. و باز، چه معیاری داریم، چه ملاکی برای چیزهای نیکو، که دقیق‌تر از انسان هوشمند باشد؟ زیرا هر آنچه او انتخاب کند، اگر انتخابی مبتنی بر دانش او باشد، چیزهای نیکو و متضاد آن‌ها بد هستند. و از آنجا که هر کس بیش از همه آن‌چه را که با سرشت خاص خود مطابقت دارد انتخاب می‌کند (انسان عادل انتخاب می‌کند که عادلانه زندگی کند، انسان شجاع شجاعانه زندگی کند، و به همین ترتیب انسان خویشتن‌دار با خویشتن‌داری زندگی کند)، واضح است که انسان هوشمند بیش از همه انتخاب می‌کند که هوشمند باشد؛ زیرا این کارکرد آن قوه است. از این رو بدیهی است که، بر اساس معتبرترین قضاوت، هوش در میان کالاها برترین است.[۱۰۹]

ارسطو نیز به عنوان کسی که زمانی شاگرد افلاطون بوده است، تا حد قابل توجهی منتقد دموکراسی بود و با پیروی از طرح کلی برخی از ایده‌های مطرح شده در دولت‌مرد افلاطون، نظریه‌ای منسجم برای ادغام اشکال مختلف قدرت در یک دولتِ به اصطلاح مختلط توسعه داد:

این … مطابق با قانون اساسی است که … از الیگارشی این جنبه را بگیریم که مناصب باید انتخابی باشند، و از دموکراسی این جنبه را که این انتخاب نباید بر اساس صلاحیت مالی باشد. این پس شیوهٔ اختلاط است؛ و نشانهٔ وجود یک اختلاط خوب از دموکراسی و الیگارشی زمانی است که بتوان از همان قانون اساسی هم به عنوان برآوردندهٔ یک دموکراسی و هم یک الیگارشی صحبت کرد.

— Aristotle. Politics, Book 4, 1294b.10–18

اقتصاد

[ویرایش]

ارسطو تاثیرات شایان توجهی بر اندیشه اقتصادی به طور کلی و به طور خاص بر اندیشهٔ قرون وسطایی داشت.[۱۱۰] در سیاست، ارسطو به شهر، مالکیت و تجارت می‌پردازد. پاسخ او به انتقادات از مالکیت خصوصی، از نظر لیونل رابینز، فراتر از زمانهٔ خود بود. ارسطو با این استدلال که مالکیت خصوصی برای تمام آحاد جامعه سودمند و دارای مطلوبیت[و ۱۳] است، قرن‌ها پیش از فلاسفه و اقتصاددانان به این موضوع پرداخت.[۱۱۰] ارسطو معتقد بود که اگرچه مالکیت اشتراکی ممکن است برای جامعه مفید به نظر برسند و اگرچه مالکیت خصوصی اغلب به دلیل نزاع‌های اجتماعی که در پی خود به همراه می‌آورد، سرزنش می‌شود، اما چنین شرهایی در واقع از ذات انسان ناشی می‌شوند. ارسطو در سیاست، یکی از اولین گزارش‌ها از منشأ پول را ارائه می‌دهد.[۱۱۰] پول به این دلیل مورد استفاده قرار گرفت که مردم به یکدیگر وابسته شدند و آن‌چه را که نیاز داشتند وارد می‌کردند و مازاد را صادر می‌کردند. بعدها مردم برای راحتی بیشتر، توافق کردند که با چیزی که ذاتاً ارزشمند و به راحتی قابل استفاده است، مانند آهن یا نقره، معامله کنند.[۱۱۱]

بحث‌های ارسطو در مورد خرده‌فروشی و بهره تأثیر عمده‌ای بر اندیشهٔ اقتصادی در قرون وسطی داشت. او نگاه مثبتی نسبت به خرده‌فروشی نداشت و معتقد بود که برخلاف استفاده از پول برای تهیه چیزهایی که برای مدیریت و گرداندن خانواده (به یونانی باستان: οἰκονομία، تلفظ: oikonomía اُیکُنُمیا) ضروری است، تجارت خرده‌فروشی به دنبال کسب سود ی(به یونانی باستان: χρηματιστική، تلفظ: chrēmatistikḗ کْریماتیستیکی) است. بنابراین، کالاها را صرفاً به عنوان وسیله‌ای برای رسیدن به هدفی تجاری استفاده می‌کند، نه برای استفاده‌ای که خود کالا می‌تواند داشته باشد. او معتقد بود که تجارت خرده‌فروشی به این ترتیب غیرطبیعی است. به طور مشابه، ارسطو کسب سود از طریق بهره را غیرطبیعی می‌دانست، زیرا از خود پول سود به دست می‌آورد و نه از استفاده‌ای که می‌تواند برای فراهم آوردن کالا داشته باشد.[۱۱۱]

ارسطو خلاصه‌ای از کارکرد پول ارائه داد که شاید برای زمانهٔ خودش بسیار پیشرفته بود. او این‌گونه نوشت که از آن‌جا که تعیین ارزش هر کالا از طریق شمارش تعداد کالاهای دیگری که هم‌ارزش با آن هستند، غیرممکن است، نیاز به یک معیار جهانی واحد برای اندازه‌گیری به وجود می‌آید. بنابراین پول برای کالاهای مختلف این امکان را ایجاد می‌کند تا با به نوعی با یک‌دیگر مرتبط شوند و به عبارتی آن‌ها را «قابل قیاس» می‌سازد.[۱۱۱] او در ادامه بیان می‌کند که پول برای مبادلاتی که هنوز نیاز نیست انجام شوند، نیز مفید است و به این ترتیب پول تبدیل به نوعی ضمانت می‌شود برای این‌که درآینده و در زمان مقتضی بتوان آن مبادله را انجام داد. به عبارت دیگر، «اگر ما اکنون چیزی را نخواهیم، وقتی آن را بخواهیم، قادر به به دست آوردن آن خواهیم بود».[۱۱۱]

فن خطابه

[ویرایش]

خطابه ارسطو توضیح می‌دهد که یک سخنران می‌تواند برای متقاعد کردن مخاطبان خود به سه چیز توسل جوید: اتوس (توسل به شخصیت سخنران)، پتوس (توسل به احساسات مخاطب) و لوگوس (توسل به استدلال منطقی).[۱۱۲] او هم‌چنین فن خطابه را به سه ژانر مختلف طبقه‌بندی می‌کند: منافرات[و ۱۴] (سخنرانی‌های تشریفاتی که به ستایش یا نکوهش می‌پردازند)، مشاجرات[و ۱۵] (سخنرانی‌های قضایی در مورد گناه یا بی‌گناهی) و مشاورات[و ۱۶] (سخنرانی‌هایی که از مخاطبان می‌خواهند در مورد یک موضوع تصمیم بگیرند).[۱۱۳] ارسطو همچنین دو نوع برهان خطابه‌ای را مشخص می‌کند: قیاس مضمر[و ۱۷] (اثبات با قیاس) و تمثیل[و ۱۸] (اثبات با مثال).[۱۱۴]

فن شعر

[ویرایش]

ارسطو در کتاب فن شعر می‌نویسد که شعر حماسی، تراژدی، کمدی، شعر دیتیرامب،[و ۱۹] نقاشی، مجسمه‌سازی، موسیقی و رقص همگی اساساً اعمال محاکات (به یونانی باستان: μίμησις، تلفظ: mīmēsis میمیسیس، به معنای تقلید) هستند که هر یک در تقلید بر اساس مدیوم، موضوع و شیوه متفاوت هستند.[۱۱۵][۱۱۶] او اصطلاح محاکات را هم به عنوان ویژگی یک اثر هنری و هم به عنوان محصولی حاصل از نیت هنرمند به کار می‌برد[۱۱۵] و معتقد است که درک مخاطب از محاکات برای درک خود اثر حیاتی است.[۱۱۵] ارسطو بیان می‌کند که محاکات غریزهٔ طبیعی بشر است که انسان‌ها را از حیوانات جدا می‌سازد[۱۱۵][۱۱۷] و تمام هنر بشری «از طبیعت الگوبرداری می‌کند».[۱۱۵] به همین دلیل، ارسطو معتقد بود که هر یک از هنرهای تقلیدی دارای آن چیزی است که استیون هالیول «رویه‌های کاملاً ساختارمند برای دستیابی به اهدافشان» می‌نامد.[۱۱۸] به عنوان مثال، موسیقی از ریتم و هارمونی تقلید می‌کند، در حالی که رقص تنها از ریتم تقلید می‌کند و شعر هم صرفاً از زبان. این فرم‌های مختلف در موضوع تقلید خود نیز متفاوت هستند. به عنوان مثال کمدی، تقلیدی (=به تصویر کشیدن) دراماتیک از انسان‌های پایین‌تر متوسط انسان‌ها است؛ در حالی که تراژدی از انسان‌هایی کمی برتر از متوسط انسان‌ها تقلید می‌کند. در نهایت، تفاوت این فرم‌ها در شیوهٔ تقلیدشان است - تقلید از طریق روایت یا شخصیت، از طریق تغییر یا عدم تغییر، و یا از طریق درام یا عدم درام.[۱۱۹]

ادیپ نابینا فرزندانش را به خدایان می‌سپارد (۱۷۸۴) اثر بنینی گاگنرو. ارسطو در فن شعر، تراژدی ادیپ شهریار اثر سوفوکل را به عنوان نمونه‌ای برای توضیح اینکه ساختار یک تراژدی بی‌نقص چگونه باید باشد، استفاده می‌کند. در این تراژدی قهرمانی ابتداءً نیکومنش تصویر می‌شود که نمایش را در رفاه آغاز می‌کند، اما همه چیز را از طریق نوعی هامارتیا (خطا) از دست می‌دهد.[۱۲۰]

اعتقاد بر این است که فن شعر ارسطو در اصل شامل دو کتاب بوده است - یکی در مورد کمدی و دیگری در مورد تراژدی - اما تنها بخشی که بر تراژدی تمرکز دارد باقی مانده است. ارسطو این‌چنین می‌گفت که تراژدی از شش عنصر تشکیل شده است: ساختار پیرنگ، شخصیت، سبک، اندیشه، منظره و شعر غنایی.[۱۲۱] شخصیت‌ها در یک تراژدی صرفاً وسیله‌ای برای پیشبرد داستان هستند؛ و پیرنگ، و نه شخصیت‌ها، کانون اصلی تراژدی است. تراژدی تقلید از عملی است که ترحم و ترس را برمی‌انگیزد و هدفش تأثیرگذاری بر کاتارسیسِ همان احساسات است. ارسطو فن شعر را با بحثی در مورد اینکه، کدام یک از این دو از دیگری برتر است، اگر اساساً تفوقی وجود داشته باشد، به پایان می‌رساند: تقلید حماسی یا تراژیک. او استدلال می‌کند که از آنجا که تراژدی تمام ویژگی‌های یک حماسه را دارد، و در کنار آن‌ها احتمالاً ویژگی‌های اضافی‌ای مانند شکوه بیشتر و موسیقی را نیز داراست، یکپارچه‌تر است و به هدف تقلید خود در مدت زمان کوتاه‌تری دست می‌یابد، می‌توان آن را برتر از حماسه دانست.[۱۲۲] ارسطو مشتاق جمع‌آوری معماها، فولکلور و ضرب‌المثل‌ها به شکلی نظام‌مند بود؛ او و شاگردانش علاقهٔ خاصی به معماهای معبد دلفی داشتند و افسانه‌های ازوپ را مطالعه می‌کردند.[۱۲۳]

منطق

[ویرایش]

بیشتر آثار ارسطو به احتمال زیاد به همان شکل اولیه خود باقی نمانده، به این دلیل که گمان می‌رود توسط شاگردان و کاتبان بعد از خودش دچار تغییرات مختلفی شده باشد. اندرونیک رودزی یا پیروان دیگر ارسطو در حوالی سال‌های ۴۰ ق. م مجموع آثار منطقی ارسطو را تحت مجموعه ایی مشتمل بر ۶ کتاب جمع‌آوری کردند و نام ارگانون را به آن اختصاص دادند. اسامی این شش کتاب:

۱_ مقولات (به انگلیسی: categories)

۲_دربارهٔ قضایا (به انگلیسی: on interpretieren)

۳_آنالوطیقای اول (به انگلیسی: prior analytics)

۴_آنالوطیقای دوم (به انگلیسی: Posterior Analytics)

۵_طوبیقا (به انگلیسی: Topics)

۶_مغالطات (به انگلیسی: On Sophistical Refutations)

این آثار دارای ترتیب مشخصی نیستند و این فهرست براساس تحلیل نوشته‌های او ترتیب داده شده است. به این معنی که از پایه‌ترین امور شروع می‌شود، یعنی از تحلیل امور ساده در مقولات، سپس تحلیل قضایا و روابط پایه آنها با یکدیگر در دربارهٔ قضایا و بررسی حالت پیچیده‌تر آنها تا به تدریج به بررسی قیاس‌ها در تحلیلات و جدل در بوطیقا و مغالطات می‌رسد.

آنچه که امروزه به اسم منطق ارسطویی شناخته می‌شود که دربردارنده شکل خاصی از قیاس‌ها است، برای خود ارسطو با نام منطق شناخته‌شده نبود و خود او نام تحلیلات را به آن داده بود. او لفظ منطق را برای دیالکتیک یا همان جدل استفاده می‌کرد.

نمونه ایی از قیاس ارسطویی
اختصار با کلمات
S a M همه یونانی‌ها انسان هستند
M a P همه انسان‌ها فانی هستند
S a P ∴ پس همه یونانی‌ها فانی هستند

متافیزیک

[ویرایش]

کلمه متافیزیک آنطور که به نظر می‌رسد در قرن اول پس از میلاد توسط ویرستارانی ابداع شد که بخش‌های کوچک مختلفی از آثار ارسطو را تحت رساله‌ایی درآوردند که ما امروزه با نام «متافیزیک» می‌شناسیم. ارسطو بر آن، نام فلسفه اولی را گذاشته بود و آن را از ریاضیات و طبیعیات تمایز بخشیده بود چرا که فلسفه نظری الهیاتی است و متعلق آن خدا است.

جوهر
[ویرایش]

ارسطو مفاهیم جوهر (ousia) و ذات (to ti ên einai) را در کتاب هفتم متافیزیک مورد بررسی قرار می‌دهد. و نتیحه می‌گیرد که یک جوهر ترکیبی از ماده (hyle) و صورت (morphe) است. این نظریه فلسفی با نام هیلومورفیسم (به انگلیسی:hylomorphism) یا همان صورت ماده باوری ارسطو شناخته می‌شود. در کتاب هشتم متافیزیک او ماده یک جوهر را به عنوان زیرایستا (به انگلیسی:substratum) یا موادی که یک شی از آن ترکیب شده است یاد می‌کند. برای مثال ماده یک خانه آجرها و سنگ‌ها یا هر چیزیست که خانه را به‌طور بالقوه ایجاد می‌کند. در حالی که صورت جوهر خانه تحقق آن به صورت بالفعل است.

نظر ارسطو در باب زیبایی

[ویرایش]

ارسطو معیارهای فرمی اش برای زیبایی را عمدتاً در رساله متافیزیک خود ارائه داده اما در سیاست آن‌ها را تقویت می‌کند. او در اولین مفهوم افلاطونی «فرم جهان شمول» زیبایی را از هم باز می‌کند. او این مفهوم را با فهرست عواملی جایگزین می‌سازد که به تولید و شناخت زیبایی در یک ابژه منتهی می‌شوند. مهم‌ترین این عوامل را می‌توان به این ترتیب دانست: نظم، اندازه، تقارن، تناسبات، ترکیب بندی و داشتن مرزهای مشخص.[۱۲۴]

اخلاق در نظر ارسطو

[ویرایش]

ارسطو عقیده دارد همه کارهایی که انسان انجام می‌دهد، برای سود و خیری است که آن را مطلوب می‌شمارد. هر کسی به چیزی میل دارد؛ اما اگر درست توجه شود، می‌بینیم هیچ موجودی به‌غایت و خیر اصلی خود نمی‌رسد، مگر اینکه همواره وظیفه‌ای را که برای آن به وجود آمده است، به بهترین نحو اجرا کند؛ مثلاً شمشیر خوب، شمشیری است که وظیفه خاص شمشیر، یعنی تیز بودن و بریدن را به‌خوبی انجام دهد و انجام این وظیفه برای شمشیر، فضیلت است. انسان نیز از این قاعده مستثنی نیست. وظیفه خاص انسان که مختص به اوست، همان خصلتی است که او را از سایر آفریده‌ها متمایز می‌سازد و آن اندیشیدن و تفکر است.[۱۲۵]

آثار ارسطو

[ویرایش]

آثار ارسطو متنوع و شامل جمیع معارف و علوم یونانی (جز ریاضی) و اصولاً منطق، علوم طبیعی، الهیات و اخلاقیات افلاطون می‌شده است که از آن جمله باید از فن شعر، فن خطابه یا بلاغت، کتاب اخلاق، سیاست و مابعدالطبیعه (متافیزیک) را نام برد.

(قیاس و برهان، جدلیات یا فن جدل و مغالطات که در کل در کتاب ارغنون (ارگانون به معنی ابزار) جمع شده‌اند.

کتب علمی: طبیعیات، در آسمان، در کون و فساد، علم کائنات جو، تاریخ طبیعی، دربارهٔ نفس، تاریخ جانوران، تولد جانوران، و اعضای جانوران.

کتب فلسفی: اخلاقیات ادوموسی، اخلاق نیکوماخوس، سیاست، مابعدالطبیعه

کتاب ادبی: بوطیقا

ارسطو با انتقاد از فرضیه مثل (Idea) فلسفه خود را آغاز می‌کند. حقایق قابل ادراک وجود ندارند آنچه وجود دارد مثال نیست بلکه خرد و جزئی است.

وی گفته است «علم جز بر کلیات تعلق نمی‌گیرد و برای تشخیص امری بایستی کل آن را مورد بررسی قرار داد».[۵] ما هنگامی می‌توانیم دربارهٔ اشیاء قضاوت کنیم که نوع و جنس را بهتر بشناسیم. تعیین قواعدی که حافظ روابط صحیح قضایای کلی با قضایای جزئی و شخصی باشد خاص منطقی است که هیچ‌کس بهتر از ارسطو دربارهٔ آن تحقیق نکرده است. همین منطق است که یکی از هدایای ارزنده و گرانبهای این فیلسوف به عالم بشریت به‌شمار می‌آید.

واژگان

[ویرایش]
  1. stricto sensu
  2. Analytics
  3. Metaphysics
  4. differentia
  5. violent motion
  6. natural motion
  7. Meteorology
  8. survival of the fittest
  9. excellence
  10. moral virtue
  11. ethical virtue
  12. Protrepticus
  13. Utility
  14. Epideictic
  15. forensic
  16. deliberative
  17. Enthymeme
  18. Paradeigma
  19. Dithyramb

یادداشت‌ها

[ویرایش]
  1. این نوع قیاس، که هر سه مقدمه آن موجبهٔ کلیه (حرف a) است، با یادیار سنتی (قرون وسطایی) آن، یعنی بارالیپتون شناخته می‌شود.[۱۶]
  2. M حد وسط (در اینجا، مردان)، S موضوع (یونانیان) و P محمول (فانی) است.[۱۶]
  3. معادلهٔ اول را می‌توان این‌گونه خواند: «چنین نیست که xای وجود داشته باشد که آن x انسان باشد و فانی نباشد.»[۱۷]
  4. 319b–320a
  5. به عبارت دیگر: در معنایی که ارسطو از فلسفهٔ طبیعی در نظر داشت...
  6. رت آلن اشاره می‌کند که قانون اول نیوتن «اساساً پاسخی مستقیم به ارسطو است، که براساس آن حالت طبیعی تغییر نکردن حرکت است.»[۴۱]
  7. لئونارد ساسکیند می‌گوید که ارسطو به وضوح هرگز اسکیت روی یخ نرفته بود وگرنه می‌دید که برای متوقف کردن یک جسم نیرو لازم است.[۴۳]
  8. همانطور که ارسطو بیان کرد، برای اجرام آسمانی مانند خورشید، ماه و ستارگان، حرکات مشاهده‌شده «با تقریب بسیار خوبی» به دور مرکز زمین دایره‌ای هستند (به عنوان مثال، چرخش ظاهری آسمان به دلیل چرخش زمین، و چرخش ماه به دور زمین).[۴۴]
  9. درابکین به بخش‌های متعددی از فیزیک و در آسمان (به لاتین: De Caelo) استناد می‌کند که قوانین حرکت ارسطو را بیان می‌کنند.[۴۲]
  10. درابکین موافق است که چگالی در این بخش به صورت کمی مورد بررسی قرار گرفته است، اما بدون فراهم آوردن تعریف دقیقی از چگالی به عنوان وزن بر واحد حجم.[۴۲]
  11. یحیی نحوی و گالیله به درستی اعتراض کردند که برای فاز گذرا (که سرعت همچنان در حال افزایش است) با اجسام سنگینی که مسافت کوتاهی را سقوط می‌کنند، این قانون اعمال نمی‌شود: گالیله از توپ‌هایی بر روی یک سطح شیب‌دار کوتاه برای نشان دادن این موضوع استفاده کرد. روولی اشاره می‌کند که «دو توپ سنگین با شکل یکسان و وزن متفاوت با سرعت‌های متفاوتی از یک هواپیما سقوط می‌کنند، که نظریه ارسطو را تأیید می‌کند، نه نظریه گالیله را.»[۴۴]

جستارهای وابسته

[ویرایش]

منابع

[ویرایش]
  1. لغت‌نامه دهخدا. «معنی ارسطو». واژه یاب. دریافت‌شده در ۲۰۲۵-۰۴-۰۸.
  2. That these undisputed dates (the first half of the Olympiad year 384/383 BC, and in 322 shortly before the death of Demosthenes) are correct was shown already by August Boeckh (Kleine Schriften VI 195); for further discussion, see Felix Jacoby on FGrHist 244 F 38. Ingemar Düring, Aristotle in the Ancient Biographical Tradition, Göteborg, 1957, ص. 253 .
  3. بیوگرافی چهره‌های مشهور جهان. ناصر خلیلی. کتابخانه مرکزی. ۱۳۵۵
  4. «آیا ارسطو مهم‌ترین شخصیت تاریخ بود؟». BBC News فارسی. ۲۰۲۵-۰۴-۰۸. دریافت‌شده در ۲۰۲۵-۰۴-۰۸.
  5. ۵٫۰ ۵٫۱ ۵٫۲ کتاب اطلاعات عمومی پیام گردآورنده محمود اختریان
  6. «روزنامه ایران (1392/04/01): چرا فارابی را «معلم ثانی» خوانده‌اند». Magiran. دریافت‌شده در ۲۰۲۵-۰۴-۰۸.
  7. Degnan 1994, pp. 81–89.
  8. Corcoran 2009, pp. 1–20.
  9. Kant 1787, pp. Preface.
  10. School of Athens.
  11. Stewart 2019.
  12. Pickover 2009, p. 52.
  13. Prior Analytics, pp. 24b18–20.
  14. Bobzien 2015.
  15. ۱۵٫۰ ۱۵٫۱ ۱۵٫۲ Smith 2017.
  16. ۱۶٫۰ ۱۶٫۱ ۱۶٫۲ Lagerlund 2016.
  17. Predicate Logic.
  18. Evans, John David Gemmill (1977). Aristotle's concept of dialectic. Cambridge University Press. pp. 86–87.
  19. Duncombe, Matthew; Dutilh Novaes, Catarina (2 January 2016). "Dialectic and logic in Aristotle and his tradition" (PDF). History and Philosophy of Logic (به انگلیسی). 37 (1): 1–8. doi:10.1080/01445340.2015.1086624. ISSN 0144-5340.
  20. ۲۰٫۰ ۲۰٫۱ ۲۰٫۲ ۲۰٫۳ ۲۰٫۴ ۲۰٫۵ ۲۰٫۶ Cohen 2000.
  21. Aristotle 1999, p. 111.
  22. Metaphysics, pp. VIII 1043a 10–30.
  23. Lloyd 1968, pp. 43–47.
  24. Metaphysics, p. IX 1050a 5–10.
  25. Metaphysics, p. VIII 1045a–b.
  26. ۲۶٫۰ ۲۶٫۱ ۲۶٫۲ ۲۶٫۳ Wildberg 2016.
  27. Metaphysics, 1025b25.
  28. White, Michael J. (2009). "Aristotle on the Infinite, Space, and Time". Blackwell Companion to Aristotle. p. 260.
  29. Caston, Victor (2009). "Phantasia and Thought". Blackwell Companion to Aristotle. pp. 322–2233.
  30. "Medieval Universe".
  31. "Physics of Aristotle vs. The Physics of Galileo". Archived from the original on 11 April 2009. Retrieved 6 April 2009.
  32. "hep.fsu.edu" (PDF). Retrieved 26 March 2007.
  33. "Aristotle's physics". Retrieved 6 April 2009.
  34. Tim Maudlin (22 July 2012). Philosophy of Physics: Space and Time: Space and Time (Princeton Foundations of Contemporary Philosophy) (Kindle Edition). Princeton University Press. p. 2. "The element earth's natural motion is to fall— that is, to move downward. Water also strives to move downward but with less initiative than earth: a stone will sink though water, demonstrating its overpowering natural tendency to descend. Fire naturally rises, as anyone who has watched a bonfire can attest, as does air, but with less vigor."
  35. Lang, Helen S., The Order of Nature in Aristotle's Physics: Place and the Elements (1998).
  36. "Four Causes". Falcon, Andrea. Aristotle on Causality. Stanford Encyclopedia of Philosophy 2008.
  37. Henry, Devin M. (2009). "Generation of Animals". Blackwell Companion to Aristotle. p. 368.
  38. ۳۸٫۰ ۳۸٫۱ Lloyd 1968, pp. 133–139, 166–169.
  39. Physics, 254b10.
  40. On the Heavens, 300a20.
  41. ۴۱٫۰ ۴۱٫۱ Allain 2016.
  42. ۴۲٫۰ ۴۲٫۱ ۴۲٫۲ ۴۲٫۳ ۴۲٫۴ ۴۲٫۵ ۴۲٫۶ ۴۲٫۷ ۴۲٫۸ Drabkin 1938, pp. 60–84.
  43. ۴۳٫۰ ۴۳٫۱ ۴۳٫۲ ۴۳٫۳ ۴۳٫۴ Susskind 2011.
  44. ۴۴٫۰ ۴۴٫۱ ۴۴٫۲ ۴۴٫۳ ۴۴٫۴ ۴۴٫۵ ۴۴٫۶ ۴۴٫۷ ۴۴٫۸ Rovelli 2015, pp. 23–40.
  45. Physics, 215a25.
  46. Carteron 1923, pp. 1–32 and passim.
  47. Leroi 2015, pp. 88–90.
  48. ۴۸٫۰ ۴۸٫۱ ۴۸٫۲ ۴۸٫۳ ۴۸٫۴ Lloyd 1996, pp. 96–100, 106–107.
  49. Hankinson 1998, p. 159.
  50. ۵۰٫۰ ۵۰٫۱ Leroi 2015, pp. 91–92, 369–373.
  51. Burnyeat, Myles F. "Archytas and optics". Science in Context 18.1 (2005): pp. 35-53.
  52. Berryman, Sylvia (2012). "'It Makes No Difference': Optics and Natural Philosophy in Late Antiquity". Apeiron. 45 (3). doi:10.1515/apeiron-2012-0001.
  53. Cantor, Geoffrey N. "Physical optics". Companion to the History of Modern Science. Routledge, 2006. pp. 627–638.
  54. Matthen, Mohan. "Is the eye like what it sees? A critique of Aristotle on sensing by assimilation". Vivarium 57.3-4 (2019): pp. 268–292.
  55. Physics, p. 2.6.
  56. Miller 1973, pp. 204–213.
  57. Meteorology, p. 1. 8.
  58. Meteorology.
  59. Moore 1956, p. 13.
  60. Meteorology, p. Book 1, Part 14.
  61. Lyell 1832, p. 17.
  62. Udias, Agustin; Buforn, Elisa (2018). Principles of Seismology. Cambridge University Press. p. 1.
  63. Aristotle (1952). Meteorologica, Chapter II. Translated by Lee, H. D. P. (Loeb Classical Library ed.). Cambridge, Massachusetts: Harvard University Press. p. 156. Retrieved 22 January 2021.
  64. Leroi 2015, p. 7.
  65. Leroi 2015, p. 14.
  66. Thompson 1910, p. Prefatory Note.
  67. "Darwin's Ghosts, By Rebecca Stott". The Independent (UK). 2 June 2012. Retrieved 19 June 2012.
  68. Leroi 2015, pp. 196, 248.
  69. Day 2013, pp. 5805–5816.
  70. Leroi 2015, pp. 66–74, 137.
  71. Leroi 2015, pp. 118–119.
  72. Leroi 2015, p. 73.
  73. Leroi 2015, pp. 135–136.
  74. Leroi 2015, p. 206.
  75. Sedley 2007, p. 189.
  76. Leroi 2015, p. 273.
  77. Taylor 1922, p. 42.
  78. Leroi 2015, pp. 361–365.
  79. Leroi 2011.
  80. Leroi 2015, pp. 197–200.
  81. ۸۱٫۰ ۸۱٫۱ Leroi 2015, pp. 365–368.
  82. Taylor 1922, p. 49.
  83. Leroi 2015, p. 408.
  84. Leroi 2015, pp. 72–74.
  85. Bergstrom & Dugatkin 2012, p. 35.
  86. Rhodes 1974, p. 7.
  87. Mayr 1982, pp. 201–202.
  88. Lovejoy 1976.
  89. Leroi 2015, pp. 111–119.
  90. Lennox, James G. (2001). Aristotle's Philosophy of Biology: Studies in the Origins of Life Science. Cambridge: Cambridge University Press. p. 346. ISBN 0-521-65976-0.
  91. Sandford, Stella (3 December 2019). "From Aristotle to Contemporary Biological Classification: What Kind of Category is "Sex"?". Redescriptions: Political Thought, Conceptual History and Feminist Theory. 22 (1): 4–17. doi:10.33134/rds.314. ISSN 2308-0914. S2CID 210140121.
  92. Voultsiadou, Eleni; Gerovasileiou, Vasilis; Vandepitte, Leen; Ganias, Kostas; Arvanitidis, Christos (2017). "Aristotle's scientific contributions to the classification, nomenclature and distribution of marine organisms". Mediterranean Marine Science. 18 (3): 468–478. doi:10.12681/mms.13874. ISSN 1791-6763.
  93. von Lieven, Alexander Fürst; Humar, Marcel (2008). [[suspicious link removed] "A Cladistic Analysis of Aristotle's Animal Groups in the "Historia animalium""]. History and Philosophy of the Life Sciences. 30 (2): 227–262. ISSN 0391-9714. JSTOR 23334371. PMID 19203017. {{cite journal}}: Check |url= value (help)
  94. Laurin, Michel (3 August 2023). The Advent of PhyloCode: The Continuing Evolution of Biological Nomenclature (section 1.1.3). Boca Raton, Fl: CRC Press. pp. xv + 209. ISBN 978-1-00-091257-9.
  95. Leroi 2015, pp. 156–163.
  96. Shields 2016.
  97. Mason 1979, p. 45.
  98. Guthrie 2010, p. 348.
  99. On the Soul, I.3 406b26-407a10.
  100. For instance, Ross, William D. ed. 1961. Aristotle: De Anima. Oxford: Oxford University Press, page 189.
  101. On the Soul, I.3 407b14–27.
  102. ۱۰۲٫۰ ۱۰۲٫۱ Humphreys 2009.
  103. Kraut 2001.
  104. Nicomachean EthicsBook I. See for example chapter 7.
  105. Nicomachean Ethics, Book VI.
  106. Politics, pp. 1253a19–124.
  107. Aristotle 2009, pp. 320–321.
  108. Ebenstein & Ebenstein 2002, p. 59.
  109. ۱۰۹٫۰ ۱۰۹٫۱ Hutchinson & Johnson 2015, p. 22.
  110. ۱۱۰٫۰ ۱۱۰٫۱ ۱۱۰٫۲ Robbins 2000, pp. 20–24.
  111. ۱۱۱٫۰ ۱۱۱٫۱ ۱۱۱٫۲ ۱۱۱٫۳ Aristotle 1948, pp. 16–28.
  112. Garver 1994, pp. 109–110.
  113. Rorty 1996, pp. 3–7.
  114. Grimaldi 1998, p. 71.
  115. ۱۱۵٫۰ ۱۱۵٫۱ ۱۱۵٫۲ ۱۱۵٫۳ ۱۱۵٫۴ Halliwell 2002, pp. 152–159.
  116. Poetics, p. I 1447a.
  117. Poetics, p. IV.
  118. Halliwell 2002, pp. 152–59.
  119. Poetics, p. III.
  120. Kaufmann 1968, pp. 56–60.
  121. Poetics, p. VI.
  122. Poetics, p. XXVI.
  123. Aesop 1998, pp. Introduction, xi–xii.
  124. نظریه‌های زیبایی‌شناسی، گردآوری و ویرایش مارک فاستر گیج، ترجمه احسان حنیف، تهران: فکرنو، ۱۳۹۹، صص ۴۶–۴۷.
  125. «اخلاق در نظر ارسطو». دانشنامه رشد. ۱۱ فروردین ۱۳۸۷. بایگانی‌شده از اصلی در ۲ اوت ۲۰۲۱. دریافت‌شده در ۱۹ ژانویهٔ ۲۰۱۳.

پیوند به بیرون

[ویرایش]


خطای یادکرد: خطای یادکرد: برچسب <ref> برای گروهی به نام «upper-alpha» وجود دارد، اما برچسب <references group="upper-alpha"/> متناظر پیدا نشد. ().